من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی
من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی
من ان گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی ابی
ولی با حسرت و خواری پی شبنم نمی گردم
و چه زیباست تجربه ی عشق با تمام ناکامی هایش



که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من
انگه که ضربه های زندگی را بر ریشه ی ارزوهایت حس میکنی
به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از
شکستن دل ستارگان است
شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
پس از یک جست و جوی نقره ای
در کوچه های ابی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید
با حسرت جدا کردم
روزی ؛ ساعتی
می خواستم بگویم عاشقت هستم
اما ای امید جان در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر
از زندگی پر بار تر و از امید سرشار بود
حس می کردم از نگاهم رازم را خوانده باشی
اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم
و قطره قطره عشقم را با تمام وجود
در یک کلمه می گنجانم و
می گویم :
عزیزم بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم
برگ باش
انگاه که زمان رفتنت فرا رسید
با شکوه فرود ای
It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member