تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشنيد كه موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل ميسرايد
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي برآنند كاين مرغ زيبا
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد.
شب مرگ از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چوروزي از آغوش دريا برآيد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي، آغوش وا كن
كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد
این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت
باور کن این قلب و نرو این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هر چی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو
این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری
سلام ووقت بخیر خدمت همه دوستان گرامی
از این بخش خیلی خوشم اومده اخه من هر روز صبح که از خونه میزنم بیرون معمولا یک تکه بیت یا یک شعری یا یک متنی توی ذهنم به جریان می افتد امروز این شعر را هی با خودم زمزمه می کنم :
خمار آلوده با جامی بسازد
دل عاشق به پیغامی بسازد
مرااندیشه چشم تو کافیست
ریاضت کش با بادامی بسازدموفق باشید و سربلند
سلام به دوستان عزیز واقعا انتخابهای خوبی دارین امیدوارم این تاپیک به زودی پر مطلب بشه
سیه چشمی به کار عشق استاد
درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
زمزمه امروزصبح من این بوده :
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
هرگز نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر تو در دل وجان جای گرفت
که اگر جان برود از دل و از جان نرود

یه قاصد خبرم داد که آفتاب لب بومه
نوشتم رو تن شب که خوشبختی تمومه
نه من مونده نه ماهی نه حرفی نه صدایی
هزار دفعه شکستم عجب حادثه هایی
گفتم شايد نديدنت از خاطرت دورم کنه
ديدم نديدنت فقط مي تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم شايد که از يادم بري
ديدم تو گوشام جز صدات نيستش صداي ديگري
نديدنو نشنيدنت، عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بي تو دل، پر پر شدو گم شدو مرد
بعد از تو باغ لحظه هام حتي يه غنچه گل نداد
همش مي گفتم با خودم نکنه بميرمو نياد
اين روزا محتاج توام ..من نميگم دلم گرفت
فردا اگه مردم نياي ..چه فايده نوشدارو ديگه
تو همه چاره ي من همه بيچاره ي تو
تو همه پاره ي تن تن همه آواره ي تو
تو خودت شوق مني شوق منم ديدن تو
شاهد اشک مني مست خنديدن تو
بديهات به جون من شاديها پيشکش دلت
هميشه شعر و صدام کم مياره تو گفتنت
تو نه ارزون نه کمي به قيمتت جون بزارم
کاش ميشد خنده هاتو گوشه ي گلدون بزارم
يک کلام ختم کلام بدجوري داغونم عزيز
يا دو دستامو بگير يا برگ عمرم رو بريز
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو کشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیجید باغ صد خاطره خندید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر کشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member