باز آ که مرا ديده دل غرقه به خون است
گر بر سر باز آمدنی وقت کنون است
دل از طلبت باديه می پويد و سر نيز
سرگشته و حيرت زده در دشت جنون است
ای يار ز من طاقت ايوب چه جويی ؟
پايان شکيبم دگر از دست برون است
باز آ که مرا ديده دل غرقه به خون است
گر بر سر باز آمدنی وقت کنون است
دل از طلبت باديه می پويد و سر نيز
سرگشته و حيرت زده در دشت جنون است
ای يار ز من طاقت ايوب چه جويی ؟
پايان شکيبم دگر از دست برون است
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را ویرانه کردی عاقبت
من ترا مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
در دل و جان خانه كردي عاقبت
هر دو را ديوانه كردي عاقبت
آمدي كآتش در اين عالم زني
وانگشتي تا نكردي عاقبت
اي ز عشقت عالمي ويران شده
قصد اين ويرانه كردي عاقبت
من تو را مشغول ميكردم دلا
ياد آن افسانه كردي عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه كردي عاقبت
يك سرم اين سوست يك سر سوي تو
دوسرم چون شانه كردي عاقبت
دانه اي بيچاره بودم زير خاك
دانه را دردانه كردي عاقبت
دانه را باغ و بستان ساختي
خاك را كاشانه كردي عاقبت
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
پایدار باشید و پیروز
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
به کوچه سار شب کسی به در نمی زند
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
روزگاريست كه سوداي بتان دين منست غم اين كار نشاط دل غمگين منست
ديدن روي ترا ديده جان بين بايد اين كجا مرتبه چشم جهان بين منست
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
هر دمی چون نی
از دل نالان
شکوه ها دارم
روی دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارم
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
سحرم دولت بيدار ببالين آمد
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سرخوش بتماشا بخرام
تا به ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداخت
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
هوای دلم بارانی است
اما از باران خبری نیست
نمی دانم چرا بغضم نمی ترکد
مرا دیوانه کرده است
از رعد و برق هم خبری نیست
و رنگین کمان مرده است
و من بی زارم از این وضع
مرا به صبر دعوت می کنند
صبر بر بی قراری
يك نظر مستانه كردي عاقبت
عقل را ديوانه كردي عاقبت
با غم خود آشنا كردي مرا
از خودم بيگانه كردي عاقبت
در دل من گنج خود كردي نهان
جاي در ويرانه كردي عاقبت
سوختي در شمع رويت جان من
چاره پروانه كردي عاقبت
قطره اشك مرا كردي دوون
قطره را دُردانه كردي عاقبت
كردي اندر كل موجوات سير
جان من كاشانه كردي عاقبت
زلف را كردي پريشان
خلق را خانمان ويرانه كردي عاقبت
مو به مو را جاي دلها ساخت
مو به دلها شانه كردي عاقبت
در دهان خلق افكندي مرا
فيض را افسانه كردي عاقبت
It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member