Lefora Free Forum
99 views

بیوگرافی اساتید موسیقی ایران

Page 1
posts 1–7 of 7
regular - founder
73 posts

 

استاد ابوالحسن صبا از موسيقیدانان و آهنگسازان ايران

 

ابوالحسن صبا از موسيقیدانان و آهنگسازان ايرانی است که صدای ويولن را به خدمت موسيقی ايرانی گرفت. وی يکی از شخصيتهای برجسته در موسيقی و هنر ايران در نيمهی اول قرن بيستم است. صبا با شاگردانی که پرورش داد و با روشهايی که در نواختن سازهای ايرانی نوشت، روی نسلهای بعد از خود اثر شگرفی گذاشت.

وی به روايتی در سال ١٢٨١ و به روايت ديگری در چهاردهم فروردين ماه ١٢٨٢، در محلهی ظهيرالسلام تهران زاده شد. پدرش، ابوالقاسم خان کمالالسلطنه، مردی از خاندان فضل و هنر، نوهی محمودخان صبا، ملکالشعرای دربار فتحعلی شاه قاجار بود. ابوالحسن، که بعدها نام جد بزرگش صبا را برای نام خانوادگی خود برگزيد، از همان کودکی علاقهی خاصی به موسيقی داشت بهطوریکه در پنج سالگی به انگشتان پاهايش نخ میبست و با کمک دهانش صدای تار درمیآورد. پدرش که خود اهل موسيقی بود و به آن علاقه داشت، صبا را در شش سالگی پيش دوستانش که از اساتيد موسيقی بودند، برد تا به او نوازندگی بياموزند.
صبای جوان آنچنان شيفتهی موسيقی بود که روزها سه تارش را به مدرسه میبرد و در زنگ تفريح، همشاگردیهايش را دور خود جمع میکرد و برای آنها مینواخت. وی بسياری از سازهای ايرانی را مینواخت و هر کدام را نزد استادان برجستهی زمان خود ياد گرفته بود؛ ويولن از حسنخان هنگآفرين، تار و سهتار از ميرزا عبدالله و درويشخان، سنتور از علیاکبر شاهی، کمانچه از حسينخان و تنبک از حاجیخان ضربی.
علاقه و استعداد صبا در زمينهی موسيقی باعث شد که وی رفتن به مدرسهی عالی موسيقی را به کالج آمريکايی ترجيح دهد. در سال ١٣٠٢ کلنل علینقی وزيری، از تارنوازان برجستهی تاريخ موسيقی ايران، مدرسهی عالی موسيقی را تأسيس نمود و ابوالحسن صبا در آنجا مشغول به تحصيل شد. از همانجا بود که صبا با ايجاد سبک جديدی در نواختن ويولن تأثير شگرفی در نحوهی نواختن آن در موسيقی ايرانی گذاشت. وی معتقد بود که قبل از اين مدرسه، ويولن در موسيقی ايرانی به طرز مخشوشی نواخته میشد که شايستهی آن نبود و در حقيقت ويولن از روی کمانچه مشق میشد.
صبا در ٢٢ سالگی دانشجوی ممتاز و تکنواز برنامههای مدرسهی عالی موسيقی شد و مورد احترام و تشويق اساتيد و دوستانش قرار گرفت. نخستين اثر ضبطشدهی صبا قطعهی «زرد مليجه» با ويولن بود که در ميان دو بند سرود «ای وطن» به صدای روحانگيز در سال ١٣٠٦ در قالب صفحه توليد شد که بسيار هم مورد توجه قرار گرفت.
استاد صبا در سال ١٣٠٦ از طرف استاد علینقی وزيری مأمور شد تا در رشت مدرسهای مخصوص موسيقی تأسيس کند. وی نزديک به دو سال در رشت اقامت داشت. در طول اين دو سال، علاوه بر تدريس موسيقی به روستاها و کوهپايههای اطراف رشت میرفت و به جمعآوری آهنگها و نغمههای محلی میپرداخت. او آنچه که در ساز نوازندگان يا نی چوپانان میشنيد، به دقت به روی کاغذ میآورد. نوازندگان محلی تعريف میکردند که وقتی صبا به ديدارشان میرفت با چه دقتی به سازشان گوش میداد و مینوشت و با چه شور و اشتياقی آنچه را که شنيده بود، برای ايشان مینواخت. صبا معتقد بود که منابع و سرچشمههای اصلی موسيقی سنتی ايرانی همان آهنگها و نغمههای محلی است.
دکتر تقی تفضلی، نويسنده و موسيقیشناس، دربارهی صبا میگويد: «صبا نگران بود که يک عده هميشه میگويند موسيقی ايرانی غمانگيز، پردرد و غمناک است. میگفت اگر قرار باشد که برای عوض کردن آن، بگردند که يک موسيقی نشاطانگيز پيدا کنند و خدایناکرده ريشهی آن موسيقی، موسيقی ايرانی نباشد، اين صدمه و آسيبی است که به موسيقی ايرانی میخورد و نوعی از موسيقی بهوجود میآيد که ايرانی نخواهد بود. زيرا میبينيم عدهای هستند که موسيقی اصيل ايرانی را فراموش کردهاند و موسيقیای که تحويل جوانها میدهند، چيزی که نيست، موسيقی اصيل ايرانی است! صبا از اشخاصی است که کاملاً سنت موسيقی ايرانی را حفظ کرده و باعث افتخار موسيقی ايرانی است.»
ذوق و شيوهی پژوهندگی صبا در زمينهی جمعآوری و تنظيم موسيقی محلی منحصربهفرد بود. ژاله، دخترش، در اين زمينه میگويد: «يک روز درويشی از کنار منزل ما رد میشد و مشغول نواختن آهنگی بود. پدر را ديديم که با عجله و با همان لباسِ منزل بيرون رفت و به دنبال درويش دويد تا آن ترانه را ثبت کند و از هر تکه برگهای که در جيب داشت برای ثبت آن ترانه استفاده کرده بود.»
حاصل تلاشهای صبا و ارمغانهايی که وی از سفر گيلان با خود آورد، قطعات بهيادماندنی نظير ديلمان، رقص چوبی قاسمآبادی، کوهستانی و اميری مازندرانی بود. اين سفرها در حقيقت روح معلمی را در صبا پرورش داد. سفر صبا به گيلان نقطهی عطفی در زندگی او و همچنين در سرنوشت موسيقی ايران به شمار میآيد. پس از برگشتن از گيلان نيز، در سال ١٣١٠، در دو اتاق از خانهی بزرگ پدريش کلاس موسيقی داير نمود و مشغول به تدريس شد.
در سال ١٣١١ صبا با يکی از شاگردان خود با نام منتخب اسفندياری، دخترعموی نيما يوشيج، ازدواج کرد و صاحب سه دختر با نامهای غزاله، ژاله و رکسانا شد. او هيچگاه فرزندانش را به يادگيری موسيقی تشويق نمیکرد. به گونهای که دخترش، غزاله، از پدرش شنيد که میگفت: «از نسل خودم موسيقیدان نمیخواهم!»

 

از آنجايیکه صبا در مدرسه عالی موسيقی درس خوانده بود، بسياری او را به عنوان موسيقیدان مطرح میشناختند که در اين ميان صفحاتی که وی پر کرده بود نيز در شهرت وی نقش بسزايی داشت و باعث جذب شدن شاگردانش میشد. اما هنگامیکه «راديو تهران» در سال ١٣١٨ شروع به کار کرد، صدای ساز و آواز او به گوش همهی ايرانيان رسيد و از آن هنگام صبا به عنوان استاد يگانهی ويولن شناخته شد.

صبا، علاوه بر ويولن، سازهای ديگر را نيز تعليم میداد و با بهرهگيری از تجربياتش در دوران يادگيری خود، از روشهای گوناگونی جهت تدريس استفاده مینمود، بهخصوص در مورد ويولن، که چندان دنبالهرو روشهای غربی نبود. وی در تدريس، سعی میکرد که هرچه میداند به هنرجو بياموزد. از آنهايی که بااستعداد بودند اما توانايی پرداخت شهريه را نداشتند، مبلغی دريافت نمیکرد و به گفتهی فرزندانش، شبها تا ديروقت به کار تدريس مشغول بود. از نظر صبا، در موسيقی و يادگيری آن، همواره مرزی وجود دارد که برخی میتوانند از آن عبور کنند و به پيش بروند و برخی نمیتوانند. او افراد بااستعداد را تشويق میکرد و افرادی را که نمیتوانستند از آن مرز عبور کنند، به کار ديگری ترغيب مینمود.
حاصل اين تلاشها در تعليم موسيقی افرادی بودند نظير علی تجويدی، رحمتالله بديعی، فرامرز پايور، منوچهر جهانبگلو، ملکه برومند و اميرهمايون خرم.
آثار مکتوب صبا در زمينهی تدريس عبارتاند از: رديف مجلس برای ويولن (در سه جلد)، برای سنتور (در چهار جلد) و برای تار و سهتار (در يک جلد). تعدادی از آثار معروف صبا عبارتاند از: زنگ شتر، بهارمست، به زندان، به ياد گذشته، در قفس و چهارمضرابهای گوناگون.
صبا، علاوه بر موسيقی، نقاشی را در دوران جوانی در مدرسهی کمالالملک آموخت. وی علاوه بر آشنايی کامل با ادبيات کلاسيک ايران، زبان انگليسی را خوب میدانست و از ادبيات جديد نيز اطلاع داشت. اين موسيقیدان بزرگ با نيما يوشيج و شهريار روابط نزديک داشت. از ميان تمام سازهايی که مینواخت، «سهتار» را برای خلوت تنهايی خود برگزيده بود و عقيده داشت که سهتار بهترين وسيلهای است که نوازنده میتواند با آن احساساتش را بيان کند. صبا را میتوان احياکنندهی روش صحيح و قديمی سهتارنوازی دانست.
ابوالحسن صبا تا آخر عمر خود به تعليم موسيقی مشغول بود. وی در ٢٩ آذرماه سال ١٣٣٦ در سن پنجاه و پنج سالگی بر اثر بيماری قلبی در تهران درگذشت و با يک تشييع جنازهی باشکوه در گورستان ظهيرالدولهی تهران به خاک سپرده شد. خانهی صبا پس از مرگش، در سال ١٣٥٣ توسط دانشکدهی هنرهای زيبای کشور تبديل به موزه شد و بسياری از نقاشیها و آثار تزئينی و سازهايی که ساخته بود در آن نگاهداری میشود.
استاد شهريار، شاعر معاصر برجستهی ايرانی، با ابوالحسن صبا از دوران جوانی صميمی بود و در زمان مرگ او نيز، بر بالينش حضور داشت. استاد شهريار قطعهی زير را پس از مرگ ابوالحسن صبا سروده است:

 

 

استاد ابوالحسن صبا

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟

تو که آتشکدهی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی؟
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها هم گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟
خلق را گر چه وفا نيست و ليکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگين از تست
تو همآميخته با خون سياوش شدی

regular - founder
73 posts

 

 استاد جلیل شهناز

 

به سال 1300 جلیل شهنار در شهر افتخار آفرین و هنر پرور اصفهان چشم به جهان گشود ،پدرش علاقیءوافری به موسیقی سنتی ایران داشت و هر روز منزلش محفلی گرم برای دوست داران این هنر بود .پسر دیگرش حسین ،تار را بس دل انگیز می نواخت ،پدر از همان اوان کودکی مشوق او در یاد گرفتن و نواختن این ساز اصیل ایرانی گردید،و به همین سبب جلیل را به دست برادرش سپرد تا او را با نوای ساز آشنا کند از این زمان جلیل بود و حسین و تار که لحظه ای این سه دلداده از هم جدا نبودند .هر وقت حسین کاسه ء تار را در آغوش میگرفت و می نواخت ،جلیل از کنار او دور نمی شد و چون دلداده ای شیدا به پنجه های سحار او می نگریست . و در پیچ و تاب نوای آن خواسته های کودکی خود را در آن جستجو می کرد و عطش خود را فرو می نشاند . ایام کودکی سپری شد و دوران جوانی فرا رسید ،هر روز جلیل از مدرسه باز میگشت یکسر به نزد برادر آمده با لخنی کودکانه از او می خواست که تار بنوازد و حسین هم سخاوتمندانه هر چه داشت در طبق اخلاص نهاده و به او می آموخت.

جلیل پس از چندی به تهران آمد و به رادیو راه یافت و در ارکستر های مختلف این دستگاه شرکت جست و پس از مدتی در برنامه ء ((گلها )) شرکت و یکی از بهترین سلیست های آن گردید.

جلیل شهناز علاوه بر نواختن ((تار)) که ساز اختصاصی وی می باشد با نواختن ((ویولون )) ((سنتور)) ((ضرب ))نیز آشنایی دارد و آنها را بسیار دلنشین می نوازد،نواخته ها و آثار شهناز در موسیقی ایران به خصوص گلها از آ ثار بزرگ و ممتاز موسیقی ایران است

regular - founder
73 posts

 

 استاد مرتضی حنانه

آهنگساز
تولد ۱۱ اسفند ۱۳۰۱، تهران.
درگذشت ۲۴ مهر ۱۳۶۸، تهران.

مرتضی حنانه، فرزند مهندس محمد حنانه، موسس دبيرستان ايرانشهر، پس از پايان دوره ی ابتدايی دبستان در هنرستان موسيقی به تحصيل مشغول شد. در آن زمان، هنرستان موسيقی ده نفر از موسيقيدانان را از چکوسلواکی برای آموزش به هنر آموزان هنرستان استخدام کرده بود که مرتضی حنانه آموختن « هورن » را انتخاب نمود که بعدها به عنوان « کُريست » اول ارکستر سمفونيک تهران شناخته شد.
با شروع جنگ جهانی دوم و کشيده شدن آتش آن به ايران، هنرستان موسيقی تعطيل گرديد. اما حنانه با کمک علاقه مندان ديگر نظير غلامحسين غريب و حسن شيروانی کنسرت های گوناگونی به طور آزاد در سالن های انجمن های فرهنگی و هنری برپا نمود و پس از چندی با پيوستن پرويز محمود به اين جمع پايه ی ارکستر سمفونيک تهران گذاشته شد. در سال ۱۳۳۲ که جشن هزاره ی بوعلی سينا برگزار گرديد، حنانه توانست آثار خود را در حضور شرق شناسانی که برای شرکت در جشن دعوت شده بودند با هم سرايی و ارکستر سمفونيک اجرا نمايد و اين اجرا چنان مورد توجه حضار قرار گرفت که آقای چرولی سفير وقت ايتاليا، بورس هنری آن کشور را در اختيار وی قرار داد و حنانه برای تکميل تحصيلات و مطالعات خود در رشته های مختلف هنری، به خصوص موسيقی به آن کشور عزيمت نمود. مرتضی حنانه در موسيقی مذهبی مقدس ايتاليا به تحصيل پرداخت. پس از بازگشت از ايتاليا در سال ۱۳۴۲، علاوه بر تدريس « ارکستراسيون » و اداره ی کلاس « هورن » در هنرستان عالی موسيقی، به عضويت شورای عالی موسيقی راديو ايران در آمد و در همين زمان بود که ارکستر سمفونيک راديو ايران را به نام ارکستر فارابی پايه گذاری کرد. اين ارکستر توانست آثار آهنگسازان ايران را مانند خود مرتضی حنانه، خانم شهينا، فريدون ناصری، فريدون فرزانه، مصطفی کسروی و سيروس شهردار را اجرا و ضبط نمايد. حنانه در سال ۱۹۶۵ از طرف راديوی ايران و بنا به دعوت يونسکو، به « تريبون انترناسيونال آهنگسازان راديو و تلويزيون » اعزام شد و در آنجا قطعاتی از « اوراتوريو » اثر خود را اجرا کرد که از راديوی ايرلند و سوييس پخش شد. پس از افتتاح تلويزيون ايران، حنانه در سمت مشاور سرپرستی اقدام به تاسيس کلاس هايی جهت تعليم فنی خوانندگان نمود و ارکستر سازهای ايرانی را تشکيل داد. وی در جشنواره ی شيراز قطعه ی « کاکوتی » را با ارکستر مجلسی تلويزيون اجرا کرد که موفق به دريافت جايزه ی « گراندمانسيون اسپسيال » گشت. در جشنواره ی دوم نيز، قطعه ی « گاپريس برای پيانو و ارکستر » او به رهبری فرهاد مشکوة اجرا شد و سال ۱۳۵۰ موفق به اخذ جايزه ی بهترين آهنگساز برای فيلم « فراتر از تله » به کارگردانی « جلال مقدم » می گردد.
حنانه ساخت موسيقی فيلم را از سال ۱۳۲۷ با فيلم « ايران سرزمين طلای سياه » که محصول اداره ی کل هنرهای زيبای وزارت فرهنگ و هنر بود آغاز کرد ( گفته می شود که وی نخستين کسی بوده که در ايران به ساخت موسيقی فيلم اقدام کرده است ).
وی موسيقی متن فيلم های زير را ساخته است:
- عروس دجله ( ۱۳۳۳ )؛
- بهلول (۱۳۳۶ )؛
- ساحل انتظار ( ۱۳۴۲ )؛
- لذت گناه ( ۱۳۴۳ )؛
- عروس دريا ( ۱۳۴۴ )؛
- الماس ۳۳ ( ۱۳۴۶ )؛
- پل ( ۱۳۵۰ )؛
- کاکو ( ۱۳۵۰ )؛
- پهلوان مفرد ( ۱۳۵۰ )؛
- سه قاب ( ۱۳۵۰ )؛
- فرار از تله ( ۱۳۵۰ )؛
- بابا شمل ( ۱۳۵۰ )؛
- راز درخت سنجد ( ۱۳۵۰ )؛
- قصاص ( ۱۳۵۰ )؛
- صمد و فولاد زره ديو ( ۱۳۵۱ )؛
- جهنم به اضافه ی من ( ۱۳۵۱ )؛
- قلندر ( ۱۳۵۱ )؛
- خونبارش ( ۱۳۵۹ )؛
- سند زنده ( ۱۳۵۹ )؛
- تشريفات ( ۱۳۶۴ )؛
- مردی که موش شد ( ۱۳۶۴ )؛
- تيرباران ( ۱۳۶۵ )؛
- جعفر خان از فرنگ برگشته ( ۶۷ / ۱۳۶۳ )؛
- و همچنين برخی از فيلم های مستند مانند « تپه های مارليک » ساخته ی گلستان.
از نوشته ها و آثار وی می توان موارد زير را نام برد:
- کاپريس برای پيانو و ارکستر سمفونيک؛
- دعا برای کر و سلوها و ارکستر سمفونيک؛
- صبر و ظفر ( دو قطعه برای برای ارکست مجلسی با هارپ و پيانو )؛
- بزرگداشت فردوسی ( برای پيانو و آواز )؛
- لالايی ( برای پيانو سلو برای بزرگداشت نيما يوشيج )؛
- مهرگان ( برای ارکستر سمفونيک ).
از ترجمه های وی می توان به اين عنوان ها اشاره نمود:
- ارکستراسيون ( شارل کوکلن )، پنج جلد؛
- چگون ملودی بسازيم؛
- باس.
از تاليفات او می توان به اين موارد اشاره کرد:
- گام های گمشده؛
- دروازه های متروک؛
- تئوری هارمونی زوج؛
- مقاصد الالحان ( عبدالقادر مراغه ای )؛
- و قطعات بسياری از تصنيف ها و آهنگ هايی که برای ارکستر، هارمونيزه و تنظيم کرده است.

مرتضی حنانه روز سه شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۶۸، پس از گذراندن يک بيماری مهلک، جان سپرد.
وی در جوار امامزاده طاهر در کرج به خاک سپرده شده است

regular - founder
73 posts

 

 استاد جواد معروفی

آهنگساز، نوازنده
تولد ۱۲۹۴، تهران.
درگذشت ۱۶ آذر ۱۳۷۲، تهران.

جواد معروفی، فرزند موسی، پس از دريافت گواهينامه ی دوره ی تحصيلات ابتدايی، در چهارده سالگی به هنرستان موسيقی وزيری رفت و تحصيلات موسيقی را - که مقدماتش را نزد پدر آموخته بود - نزد علی نقی وزيری کامل کرد. نخست تار می نواخت. و با نواختن ويولن نيز آشنا بود، اما پس از چندی به پيانو روی آورد و تحولی در شيوه ی نواختن پيانو در ايران به وجود آورد.
در سال ۱۳۱۲ به خدمت وزارت فرهنگ در آمد، هنرآموز موسيقی شد و چندی نيز سرود بود. سپس از هنرستان موسيقی ديپلم گرفت و به آموزش سلفژ و ديکته ی موسيقی در همان هنرستان پرداخت.
از آغاز پايه ريزی انجمن موسيقی، سوليست ارکستر آن بود. پس از پايه گذاری هنرستان موسيقی ملی نيز هنرآموز آن جا شد. در نواختن پيانو برای موسيقی ايرانی از استادانی که در اين ساز کار کردند روش مشير همايون را بيشتر از مرتضی محجوبی اقتباس کرد، اما خود شيوه ای ويژه و يکتا داشت که تکنيک در آن آشکار بود. معروفی علاوه بر نواختن پيانو، قطعاتی آفريد که نخستين آن ها « قطعاتی بر رباعيات خيام » بود که در سال ۱۳۱۵ اجرا شد.
وی از سال ۱۳۱۹ هم زمان با گشايش راديو به اين موسسه پيوست و سال ها تک نواز پيانو، رهبر ارکستر شماره ی يک و رهبر ارکستر بزرگ گل ها بود. در تنظيم آهنگ های شاعرانی نظير علی اکبر شيرازی متخلص به شيدا، عارف قزوينی، و آهنگسازانی چون رکن الدين مختاری و درويش خان و قطعات بسياری از آهنگسازان ديگر دست داشت و از قواعد هماهنگی علمی مکتب وزيری ( هارمونی بر اساس ۲۴ بخش ) پيروی می کرد. استاد همچنين سال ها عضو شورای عالی موسيقی راديو بود. آثار ديگر او عبارتند از:
- قطعاتی در دستگاه ماهور و راک؛
- سوئيت های دشتی؛
- سه گاه؛
- ماهور و ديلمان ( که در مايه ی دشتی با آواز استاد بنان برای ارکستر تنظيم شده و چهار مضراب آن را استاد ابوالحسن صبا ساخته است )؛
- خواب های طلايی؛
- عاشورا؛
- خزان؛
- روزگار من؛
- طبيعت، به روايت جواد معروفی؛
- سپيده؛
- ژيلا؛
- رومينا؛
- فانتزی زيبا؛
- کوکو.

استاد در بامداد روز سه شنبه ۱۶ آذر ماه ۱۳۷۲ در يکی از بيمارستان های تهران جان سپرد

regular - founder
73 posts

 

 استاد علي اكبر شهنازي : نوازنده تار 

--------------------------------------------------------------------------------

به سال 1276 شمسي در تهران خيابان ايران كوچه نصير حضور ، در خانواده يي هنرمند ديده به جهان گشود . و چون روز عيد قربان به دنيا آمده بود به او حاجي علي يا حاجي مطلق مي گفتند . پدر بزرگش علي اكبر فراهاني يكي از نوازندگان بنام و استاد دوران ناصري بود و كنت دو گو بينوي فرانسوي كه در زمان حيات آقا علي اكبر فراهاني در تهران مي زيست مي نويسد : «در ميان طبقات متوسط معروفترين نوازندگان تار ، علي اكبر است كه خيلي خوب تار مي زند و من ديده ام اروپايياني كه هيچ به موسيقي مشرق زمين توجه نداشته اند در موقع شنيدن ساز او دچار تاثر شده اند » .

پدرش آقا حسينقلي معروف به جناب ميرزا ، يكي از اساتيد زبردست تار ، عمويش آقا ميرزا عبدالله ، پدر موسيقي سنتي ايران كه رديف موسيقي ايراني را در هفت دستگاه : « شور ، ماهور ، چهارگاه ، همايون ، نوا و راست پنجگاه »، تنظيم كرد و به شاگردان خود آموخت كه ميراثي گرانبها است براي ما . پسر عمويش استاد احمد عبادي ، استاد سه تار و دو برادر كوچكتر از او محمد حسن خان و عبدالحسين شهنازي نوازنده تار ، همسران دو خواهرش باقرخان نوازنده كمانچه و رضا خان نوازنده تار و عده يي ديگر از افراد اين خانواده كه در موسيقي سنتي و اصيل ايراني شهرت دارند مي باشند . علي اكبر شهنازي در ميان خانواده هنرمند خود ، از سن پنج سالگي زير نظر پدر هنرمندش آقا حسينقلي مشغول نواختن تار شد و مدت شش سال رديفها را از پدرش آموخت و با استعداد زيادي كه در اين خانواده ارثي بود توانست در مدت كوتاهي از نوازندگان خوب گردد به طوري كه از سن 14 سالگي كلاس موسيقي پدرش را به تنهايي اداره مي كرد و درسها و رديفهايي را كه از پدر آموخته بود به شاگردان تعليم مي داد . پس از فوت پدر ، علي اكبر غالبا با عموي خود ميرزا عبدالله دو به دو و ساعتي را تار مي زدند اما بعدها كه آقا ميرزا عبدالله به رحمت ايزدي پيوست او شاگردان كلاسهاي پدر و عموي خود را به تنهايي تحت تعليم قرار داد و به راستي هم به شايستگي توانست جانشين پدر و عموي خود گردد ، به طوري كه از شاگردان قديمي او مي توان از : ميرزا حسن خان مشار ، ميرزا عيسي خان خاتم ، باصرالدوله ، منتظم الحكماء و حاج محمد آقا . و از جديدي ها : حميد وفا ، لطفي ، دلنوازي ، فرهنگ شريف و ناصرآذر نام برد . استاد علي اكبر شهنازي نغمات و آهنگهاي فراواني ساخت كه از جمله بهترين پيش در آمدها محسوب مي شد . از جمله : پيش در آمدها « شور » ي است به وزن 4/2 در ( لا ) كه بسيار زيبا است ، ولي چون نوار و صفحه در آن زمان در ايران موجود نبود از بين رفت .

استاد علي اكبر خان شهنازي در سال 1345 مدت پنج سال تمام دستگاههاي موسيقي ايراني را كه از قديم به ارث رسيده بود اجرا و همه را به صورتي كاملا مرتب آماده كرد ، استاد بيشتر روي اشعار شعرايي نظير : ملك الشعرا بهار ، حسين مسرور ، وحيد دستگردي و امير جاهد آهنگ گذاشته و با خوانندگاني نظير : اقبال السلطان ، حسينعلي خان نكيسا ، رضا قلي ظلي ، طاهر زاده و اديب خوانساري همكاري داشته و در اوائل در راديو با اعضاء اركستري كه عبارت بودند از : ابراهيم منصوري ، يگانه ، يوسف زاده كار مي كرده ولي بعدا به طور تكنواز با راديو همكاري داشته . يكي از خاطرات خوش استاد شهنازي كه هميشه از آن با افتخار ياد مي كرد اين بوده كه در ساعت 5 بعد از ظهر روز 21 آبان ماه 1353 موزه صبا در خيابان ظهير الاسلام به دست او گشايش يافت و مي گفت اين براي اولين بار در خاورميانه است كه يك چنين كار فرهنگي صورت تحقق به خود گرفته است . با گشايش « خانه صبا » نه تنها نسل معاصر بلكه نسل هاي آينده فرصت آن را خواهند داشت تا از مجراي صحيح ، يادگارهاي صبا را كه بر جاي مانده ، مشاهده و حضور او را در وجود خويش زنده تر احساس كنند و آن همه زحماتي را كه در جهت فرهنگ و تعالي موسيقي ملي و سنتي ايران متحمل گشت ارج گذارند .

استاد شهنازي يكي از دوستان نزديك عارف بود و همراه با صداي او آهنگهاي بسياري نواخت و درباره او مي گفت : « عارف داراي دو دانگ صدا بود ولي خيلي با حالت و گرم مي خواند به طوري كه شنونده را به سوي خود جذب مي كرد . وي انساني بود عصبي و زود رنج و به پول و ثروت اصلا نمي انديشيد آزاده يي بود كه بيشتر كوشش خود را جهت آرمان آزاديخواهي خود مي كرد . »

استاد علي اكبر خان شهنازي غير از تار به سازهاي ديگري مانند : سه تار ، پيانو نيز آشنايي كامل داشت و در سال 1332 عازم آبسرد دماوند شد و در آنجا مشغول كشاورزي شد ولي كم و بيش با شاگردان و طرفدارانش همكاري داسشت و به كارهاي هنري نيز مي پرداخت تا در سن هشتاد و هفت سالگي بدرود حيات گفت . روانش شاد .

regular - founder
73 posts

 

 استاد جلال ذوالفنون

متولد ۱۳۱۶‎/۱۲‎/۱۶ ، آباده فارس
نوازنده و مدرس سه تار، نواساز، مسلط به نواختن تار و ويلن
تحصيل در هنرستان موسيقى ملى
ورود به دانشكده هنرهاى زيبا و اخذ مدرك ليسانس موسيقى
حضور در مركز حفظ و اشاعه موسيقى ايران و بهره مندى از محضر استادان مركز و مكتب برومند
برخى از آثار او عبارتند از:
گل صد برگ، آتش در نيستان (با صداى شهرام ناظرى) ، پرند، پيوند، تكنوازى سه تار و...


اشاره: جلال ذوالفنون، تنها يك استاد موسيقى نيست. مجموعه اى است از دانش، تسلط به فن اجرا و جهان بينى خاص كه هنرمندانى چون او دارند. واقع بينى آميخته به تخيلى كنترل شده، خيالى آزاد و درعين حال مقيد به انگاره هاى فرهنگ اصيلى كه در آن رشد كرده، قلندرى و شوريدگى وسلوكى كه انگار پايانى ندارد. صداى سه تار او، هنگامى هم كه ديگر سه تار نمى نوازد، در گوش و هوش مخاطب هايش طنين انداز است.

طرفداران پرشور ساز او، معتقدند كه ذوالفنون در ساحت ناخودآگاه آنها موسيقى مى نوازد. واقعيت اين است كه به تعبير استاد زنده ياد اميرحسن يزد گردى: " ساز عرفانى ذوالفنون" ، براى آنها كه دوستدار اين نوع برخورد با سه تار وبا موسيقى ايرانى هستند، جذبه اى هوش ربا دارد.

تمام اينها، در هاله اى ظريف از طنز و ايهام و بداهه گويى هاى آنى كه مشخصه هنرمندان خلاق و رندان خلوت نشينى چون اوست،ديده مى شود.

به قول قدما: "او را كلماتى عالى است" . از جمله: "تابه خود آمدم، ديدم تار سنگينى در آغوش دارم و بار گرانى بر دوش" . در هنرستان موسيقى ملى، زمان تصدى استاد روح الله خالقى، سه تار جزو سازهاى اصلى نبود. حتى براى آن دستور (متد) مستقلى ننوشته بودند و عنوان "دستور مقدماتى تار و سه تار" ، بر كتابى بود كه زنده يادان، خالقى، موسى معروفى، زرين پنجه و... نوشته بودند و در هنرستان تدريس مى شد. برادر بزرگ او، محمود (متولد ۱۳۰۰) كه هم اكنون در آمريكا اقامت دارد، از شاگردان كلاس ويولون استاد صبا بود و از معروف ترين نوازندگان عصر خود شناخته مى شد. جلال ذوالفنون كوچك، جزو اولين گروه شاگردانى بود كه در نخستين دوره فعاليت هنرستان موسيقى ملى، با سرپرستى مستقيم استاد روح الله خالقى (در سالهاى ۱۳۳۸ ـ ۱۳۲۸) وارد شد. هم دوره هاى او نيز بعدها هنرمندان مشهورى شدند، ازجمله هوشنگ ظريف، افليا پرتو، سمين آقارضى، ارفع اطرايى ، نصرت الله گلپايگانى و فرهاد ارژنگى كه اين دو نفر آخر، جوان از جهان رفتند. علاقه ذوالفنون به سه تار بود ولى طبق برنامه درسى هنرستان مجبور شد ويولون و تار بنوازد. هم اكنون نيز وى در نواختن اين دو ساز دستى گرم دارد ولى بدان تظاهرى ندارد. تنها يك بار در سال گذشته، خرق عادت كرد و برنامه اى جمع و جور ترتيب داد و با تار قطعاتى را به اجرا گذاشت و نشان داد كه "هنوز دود از كنده بر مى خيزد" .

ذوالفنون در دوره هنرستان از راهنمايى هاى استاد موسوى معروفى در نوازندگى سه تار استفاده مى كرد.استاد معروفى در آن زمان به تدريس قرآن و شرعيات در هنرستان مشغول بود و ديگر با موسيقى سروكار آشكار نداشت. درآن سالها، بعد از مدتى كوتاه كه استاد ابوالحسن صبا با هنر درخشان سه تار نوازى خود در راديو تهران جلوه اى تازه كرده و علاقه مندان را به صداى اين ساز مشتاق ساخته بود، به خواهش فرزند استادش، احمدعبادى پسر ميرزا عبدالله، از سه تار زدن در راديو كناره گرفته بود و عبادى، سلطان بلامنازع سه تار نوازى در موسيقى ايران شناخته مى شد.

از نوا در ايام اين كه ذوالفنون جوان به دنبال سبك و سياق نوازندگى عبادى نرفت و گويى از همان اول به دنبال راهى ديگر بود. راهى دور از بدعت هاى فردى و نزديك تر به اصالت هاى هنرى قديم.موسيقى ايران در صد سال گذشته، دوران رونق و رواج چند ساز را گذرانده است كه از ميان آنها، دو ساز "تار" و "ويولون" از همه پر رونق تر بودند. زمان ميرزا حسينقلى تا على نقى وزيرى ، عصر "تار" بود و زمان تأسيس راديو تأسيس مركز حفظ و اشاعه ، يعنى مدتى كمتر از سى سال، عصر "ويولون" در موسيقى شهرى ايرانى حكمفرمايى داشت. رواج مجدد سازهاى مهجور ايرانى از قبيل سه تار و كمانچه، از اواسط دهه ۱۳۰۴ بود كه مقارن شد با تأسيس اولين دپارتمان موسيقى در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران (۱۳۴۴) و مركز حفظ واشاعه موسيقى (۱۳۳۷) . جلال ذوالفنون جوان جزو اولين گروه دانشجويانى بود كه به اين دپارتمان وارد شد. در حالى كه پيش از آن نيز به عنوان يك موسيقيدان معتبر شناخته شده بود ودر برنامه هاى متعددى در اركسترهاى رسمى حضور داشت. جلال ذوالفنون در اين مراكز با استادان بزرگى چون نورعلى برومند، يوسف فروتن و سعيد هرمزى آشنا شد و از آنها درس گرفت.

او با اين كه در همان زمان تحصيلات هنرستانى كاملى داشت و از مهارت عمل خوبى برخوردار بود، و با اين كه بين محققان موسيقى نيز به عنوان موسيقيدانى اهل تحقيق شناخته شده بود( هرمز فرهت در سال ۱۳۳۶ به راهنمايى او با استاد صبا آشنا شد و رساله دانشگاهى خود را نوشت)، با وجود اين، در ارتباط با استادان سالخورده اى كه آخرين نسل شاگردان درويش خان درآن سال ها بودند، دنياى تازه اى به رويش باز شد كه تا پيش از آن قابل تصور نبود. آشنايى با مطالب وتكنيك ها و شگردهاى قديمى و معاشرت با موسيقيدانانى كه حال و هوايى بسيار متفاوت با موسيقى هنرستان و موسيقى راديو داشتند، سير و سلوك او را در جهان اصوات، كامل كرد.

برخلاف آنچه كه تصور مى شود، نظام آموزش شفاهى در موسيقى سنتى، در عين اينكه انگاره هاى ثابتى را به هنرجو آموزش مى دهد، به طرزى نهانى، خلاقيت او را تقويت مى كند تا بعدها با گذر از مراحل تكنيك و تمرين، به بيان و لحن فردى خود دست پيدا كند و شبيه به استادش نشود. جلال ذوالفنون، محمدرضا لطفى، داريوش طلايى، حسين عليزاده، چهارهنرجوى مكتب استادان برومند، هرمزى و فروتن بوده اند اما هيچ كدام مثل يكديگر ساز نمى نوازند. از اين ميان، ذوالفنون تنها كسى بود كه سه تار را به عنوان اولين و آخرين ساز تخصصى خود برگزيد و بر آن وفادار ماند. با توجه به اينكه هيچ كدام از نوازندگان شناخته شده قديم تا امروز به استثناى احمد عبادى سه تار را به عنوان تنها ساز خود برنگرفته بودند، شهامت و ايمان ذوالفنون را در اين تصميم مى توان سنجيد.

با نوازندگى او بود كه سه تار به عنوان سازى مستقل، از بين جمع نخبگان موسيقى به ميان توده مردم راه يافت و ؟ سه تار او در نوارهاى گل صد برگ و آتش در نيستان و شيدايى و...در ذهن و زبان مردم علاقه مند به موسيقى، زمزمه گر شد. به قول يكى از موسيقيدانان، عصر سه تار در زمانه ما را بيش از همه با صداى سه تار ذوالفنون مى شناسند چرا كه هيچ كس بيش از او بر نواختن اين ساز پافشارى نكرده است.

استاد ذوالفنون : موسيقي براي تعالي ذهن انسان است

موسيقي براي تعالي ذهن انسان است و بايد براي آن از جان مايه گذاشت لذابه دنبال حركتي نو در موسيقي ايران هستيم. موسيقي ظرافت و لطافتهاي وجود انسان را به وي يادآوري ميكند و در پرتو آن توجه به حقايق زندگي بوجود ميآيد. تمام انواع موسيقي در تعالي ذهن انسان نقش ندارند بلكه بخشي از آن به اين مطلب مرتبط است و بخشي از موسيقي جنبه سرگرمي دارد و معني در آن نيست.

چون نفوذ موسيقي زياد است وقتي بيمعني شود باعث اختلال و آشفتگي ذهن ميشود و انسان را از حقايق دور ميكند لذا اين نوع موسيقي آلوده و مسموم است.

كوشش ما حركت به سوي موسيقي از نوع متعالي آن است زيرا موسيقي در تقويت ذهن و هدايت به معيارهاي انسانساز نقش دارد و اكنون نياز جامعه و فرهنگ به آن است.

بايد هرچه نيروي انساني و جوان داريم با خود همراه كنيم و به كمك اساتيد جوان موسيقي، نوعي موسيقي بسازيم كه جوانپسند و جهانپسند باشد. آن نوع موسيقي متعالي است كه در آن معيارهاي انساني و يادآوريهاي زيبايي وجود داشته باشد و علاوه بر آن احساس شود كه موسيقي وظيفهاي دارد.

اگر نگاه به موسيقي بسته به نقشي كه در ساختن فرهنگ دارد باشد طبعا حركت ما هم از جهت موسيقيدان و هم از جهت مخاطب متفاوت خواهد شد. آنچه به عنوان موسيقي در جامعه رايج است بخش بسيار كوچكي از موسيقي اصيل است و بايد به مدد سرمايهاي كه از موسيقي داريم آثار جوان پسندانه و به روز ارايه كنيم كه حاوي پيام انسان دوستي باشد.

تقسيم بندي موسيقي را به پاپ و غيرپاپ درست نميدانم بلكه موسيقي بايد به دو دسته كلي خوب و بد تقسيم شود. براي پيشرفت موسيقي بايد اميدمان را از ارگانهاي دولتي قطع كنيم زيرا اين مردم بودهاند كه در تمام ادوار فرهنگ و هنر را ساخته و حفظ كردهاند

regular - founder
73 posts

 

 استاد بابک بیات

بابک بیات در سال 1325 در شهر تهران به دنیا آمد.از سن 19 سالگى در اپراى تهران و زیر نظر خانم اولین باغچه بان, آقاى ثمین باغچه بان و نصرت الله زابلى با موسیقى کلاسیک و جهانى آشنا شد و در حدود پنج سال همکارى خود را با این اپرا ادامه داد.بعد از آن با محمد اوشال آهنگساز و رهبر ارکستر جاز فولکوریک دوستى عمیقى پیدا کرد که این دوستى به ادامه هارمونى و آکومپانى مان و فراگیرى دیگر اشتیاقات موسیقایى بیات منجر شد.ایرج جنتى عطایى شاعر و ترانه سرا و نمایشنامه نویس که از دوران کودکى تا قبل از انقلاب با بابک بیات همگام با هم موسیقى ترانه را ادامه دادند, در زندگى بیات و خانواده اش بسیار موثر بود, که این دوستى به ساخت ترانه هاى بسیارى از جمله : غریبه, جنگل, بن بست, خونه, فریاد زیر آب, على کنکورى, تپش, خاتون, سایه, خورجین (بانوى شرقى), فصل بد خاکسترى (روح بزرگوار), سقف, هیچ کسى مثل تو نبود, طلایه دار (اى بزرگ موندنى) و بسیارى ترانه هاى دیگر منجر شد.
بابک بیات موسیقى فیلم را با فیلم غریبه که با همراهى واروژان ساخته شد, شروع کرد.بعد از فیلم غریبه,بیات موسیقى فیلم هاى : خوشید در مرداب, شب آفتابى ( با ترانه عروسک قصه من), برهنه تا ظهر با سرعت, فریاد زیر آب, سریال چنگک و بسیارى موسیقى بیلم هاى دیگر را ساخت.
بعد از پیروزى انقلاب بابک بیات فعالیت موسیقى را در شرکت ابتکار, همراه با دوستش ابراهیم زال زاده و با کاست قاصدک, زندگى نامه صمد بهرنگى و بصورت ترانه هاى کودکانه خانم سیمین غدیرى آغاز نمود.پس از آن کاست خروس زرى پیرهن پرى را به همراه احمد شاملو و کاست هاى سکوت سرشار از ناگفته هاست و چیدن سپیده دم را با صداى احمد شاملو موسیقى ساخت. بابک بیات موسیقى فیلم را در بعد از انقلاب با فیلم مرگ یزد گرد ساخته بهرام بیضایى شروع کرد و در سال 1362 موسیقى فیلم هاى نقطه ضعف و ریشه در خون را ساخت و در سالهاى بعد براى فیلم هاى شاید وقتى دیگر و مسافران ساخته هاى بهرام بیضایى, سریال سلطان و شبان, کشتى آنجلیکا, عروس, پرده آخر, طلسم, مرسدس, جهان پهلوان تختى, دستهاى آلوده, اتوبوس, قرمز, دو زن, شیدا و در حدود 90 فیلم سینمایى موسیقى نوشته است و آخرین سریالى که وى براى آن موسیقى ساخته است سریال ولایت عشق است. بابک بیات در سال 1369 پس از چند بار کاندید بودن براى موسیقى فیلم بالاخره این سال وقتى که از پنج کاندید موسیقى فیلم سه بار نام او را اعلام کردند جایزه سیمرغ بلورین فجر را براى فیلم عروس دریافت کرد.همچنین در سال 1375 وقتى که از بین چهار کاندید دو بار نامش اعلام شد, مجددا سیمرغ بلورین را دریافت نمود.در خانه سینما براى فیلم ساحره جایزه اول موسیقى فیلم را دریافت کرد.در جشن گزارش فیلم جایزه بهترین آهنگسازى را براى صد سالگى سینما از آن خود کرد. در سال 1381 در مراسمى که در شیراز برگزار شد از بابک بیات و چهار هنرمند بزرگ دیگر ایران تقدیر به عمل آمد.همچنین در همین سال و در مراسمى دیگر از بابک بیات به خاطر یک عمر تلاش در زمینه ترانه ایران تقدید شد که در این مراسم پیامهایى از ایرج جنتى عطایى، بهرام بیضایى و... قرائت گردید.
از دیگر فعالیتهایى بابک بیات در این سالها ساخت قطعه کرال و ارکسترال "سرزمین خورشید" بود، که در سال 1376 توسط ارکستر سمفونیک تهران و به رهبرى استاد "فریدون ناصرى" اجرا شد.
بابک بیات در کنار ساخت موسیقى, حدود هشت سال است که در دانشگاههاى تهران مشغول به کار بوده و موسیقى فیلم تدریس مى کند. بابک بیات همیشه از دوستانش مانند محمد اوشال, ایرج جنتى عطایى, خسرو شریف پور و مهندس فریدون حمیدى و ... که مشوق او بودند یاد مى کند.از دوستیش با ایرج جنتى عطایى و خاطراتشان, از سفرش با احمد شاملو به کشور سوئد که موسیقى اش صداى شاملو را در شبهاى شعر در کنسرت هوست و چند جاى دیگر که به چند ماه انجامید همراهى مى کرد, و از خاطراتش با نصرت رحمانى: "زندگى بازیست, ما خود صحنه مى سازیم تا بازیگر بازیچه هاى دیگران باشیم, واى زین برد روان فرساى, من بازیگر بازیچه هاى دیگران بودم, گرچه مى دانستم این افسانه را از پیش, زندگى بازیست."
وزمزمه مى کند شاملو را که: "همه لرزش دست و دلم, از آن بود که عشق پناهى گردد,پروازى نه گریزگاهى گردد, آى عشق آى عشق چهره آبیت پیدا نیست." از شفیعى کدکنى مى گوید.از ایرج جنتى عطایى مى گوید و از پرسه هاى در کوچه پس کوچه هاى جنوب شهر تهران.از سینما رفتن هاى ساعت 11 صبح و سینما نیاگارا.از اسفندیار منفرد زاده و و دوستى هاى قدیمى و از ملودیهاى او که از بچه تهران قدیم صحبت مىکند.از جمعه، از رضا موتورى، فرهاد مهراد و شهیار قنبرى.از واروژان، از محمد اوشال و رفاقتهایشان که حتى بلنداى بلندترین سپیدارها هم به اندازه آن نیست.از بهرام بیضایى و استادى و احاطه اش در موسیقى فیلمى که قرار است برایش نوشته شود.از احمد شاملو و همسرش آیداى مهربان.
بابک به زندگى گذشته خود مى بالد واز بیان آن ترسى ندارد.از محله هاى جنوب شهر تهران و از آشنایى با ایرج جنتى عطایى در همین محله ها.سرآسیاب دولاب،خیابان شهباز، شکوفه، کرمان، و آن همه خاطره از خانه محقرى که حتى کوچکترین صدایى به گوش همسایه ها مىرسید و آغاز آهنگسازیش از همین خانه محقر 48 مترى بود.و خاطرات شیرین زندگى گذشته اش با پدر و مادر و دو برادرش که سراسر تعریف از عاطفه و مهربانى و فداکارى والدینش براى او بود.زمزمه کردن هنگام رفتن به دبیرستان با کفش سوراخ و ساختن ملودى تازه، در حالى که سرماى طاقت فرسا از سوراخ کفش تمام وجودش را فرا گرفته بود.میدان ژاله، چهارراه آبسردار و راه مدرسه و پدرش که دوست داشت او یک ورزشکار شده و به دانشگاه افسرى برود و زندگى نطامى را شروع کند.اما او با این تفکر پدر جنگید و موسیقى را دنبال کرد و به همین دلیل بدون حمایت پدر راه خود را ادامه داد.
در زندگى بابک مرگ پسرش بسیار اثر گذار بود.پسرش "مانى" که ده سال از بهترین دوران زندگى بابک را با او گذراند و تنها یک کودک سرمایه ذهنى یک پدر بود و شاید هم آن کودک، پدر بابک بود که خود را براى بابک ده ساله کرده بود.و بعد بزرگوارانه و ساکت و عمیق، با فریادهایى از درونش مرد و بابک را به دنبال خود برد، که بابک موسیقى اش را بسازد و نزد زندگان بماند.او بسان عشق "ارف ئوس" رفت و بابک بسان "ارف ئوس" آنقدر نواخت، نواخت که خداوند پس از چهار سال کودکش را به او برگرداند.و این کودک نامش "بامداد" است، و خدا معجزه اى کرد و در کنار "بامداد"، "باربد" را هم به بابک هدیه کرد.
بابک همیشه از دخترش "غزل" که در آینده نزدیک از هنرمندان نقاش خواهد شد و دو پسرش "باربد" و "بامداد" که موسیقى را دنبال مىکنند، رضایتمندانه صحبت مى کند.
و از همسرش که همیشه و در همه حال آرامش او را فراهم کرده است

Page 1
posts 1–7 of 7

This Topic Is Locked To Guest Posts

It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member

join now