Lefora Free Forum
473 views

ریشه مثل ها (امثال و حکم )

Page 1 · 2
posts 1–20 of 22 newer >
novice - member
40 posts

چشم روشني

چشم‏روشني به معني تهنيت و مباركباد است. اين عبارت از داستان حضرت يوسف بر جاي مانده. داستان يوسف به سبب شهرتي كه دارد براي همگان آشناست. يوسف را برادران به چاه انداختند و از اينجا داستان سرگشتگي و دوري او از پدرش، يعقوب شروع شد. يوسف پس از سالهاي سرگرداني و زندان در سي سالگي عزيز مصر شد. (كه در اصطلاح امروز همان وزير مصر گفته مي‏شود) يك سال در كنعان يعني سرزمين پدري‏اش قحطي شد. يعقوب پسرانش را نزد عزيز مصر فرستاد تا ازا و طلب آذوقه كنند. آنها يوسف را نشناختند اما يوسف ايشان را شناخت. ضمن آنكه به آنان آذوقه داد پيراهن خود را نيز به آنها داد تا بر چهرة پدر بنهند (سورة يوسف آيه 93) آخر يعقوب بر اثر جدايي بينايي‏اش را از دست داده بود. پيراهن يوسف چشم پدر را بينا كرد. بدين ترتيب عبارت چشم‏روشني مربوط به داستان حضرت يوسف است و از آن پس هر هديه‏أي را كه به مناسبتي براي كسي ‏مي‏فرستند (اعم از تولد نوزاد و…) به چشم‏روشني تعبير و تمثيل مي‏كنند.
هان به يعقوب بگوييد كه از گمشده‏ات
مي‏رسد پيرهني، چشم تو روشن باشد
(حاتم كاشي)

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

آش شله قلمكار يا آش سرخه حصار يا آش قجرها
كار بدون نظم و بي حساب و كتاب را به آتش شله قلمكار تشبيه مي كند

ناصرالدين شاه سالي يك روز در فصل بهار به شهرستانك از ييلاقات شمال غرب تهران و بعدها به قريه سرخه حصار، واقع در تهران مي رفت (نذر ناصرالدين شاه اين بود كه در موقع بروز بيماري وبا در قرية شهرستانك آشي پخته و با تناول آن شفا يافته است. به همين جهت آن آش را به گردن او حق بزرگ و ثابتي است و هر ساله بايد خاطرة خوش آن را تجديد كرد) به فرمان او دوازده ديگ آش بر بار مي گذاشتند كه از قطعات گوشت چهارده راس گوسفند و انواع خوردنيها تركيب مي شد. كليه اعيان و اشرفا و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در اين آشپزان افتخار حضور داشتند و جمعا به كار طبخ و آشپزي مي پرداختند. وزرا و امرا و روسا در چادرها و خيمه ها جمع مي شدند و سبزي آش را پاك مي كردند. نسوان و خواتين محترمه كه در مواقع عادي و در خانه خود دست به سياه و سفيد نمي زدند، در اين محل در پاي ديگ آشپزان براي روشن كردن آتش و طبخ آش از بر و دوش و سروكول هم بالا مي رفتند تا هر چه بيشتر مورد لطف و عنايت قرار گيرند. خلاصه هر كس به فراخور شان و مقام خويش كاري انجام مي داد تا آش مورد بحث حاضر شود چون اين آش تركيب نامناسبي از غالب ماكولات و خوردنيها بود. لذا هر كاري كه تركيب ناموزن داشته باشد آن را به آش شله قلمكار تشبيه مي كنند

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

هر را از بر تميز نمي‌دهد
اين مثل در مورد افراد بي سواد و بي معرفت به كار مي‌رود.

چوپان جماعت براي هدايت گله و ارتباط برقرار كردن با گوسفندان به مقتضاي حال و مقام صداهاي مخصوص و متفاوتي را ادا مي‌كند. از جمله اين اصوات دو صداي «‏هرّ» و «برّ» است. چوپانان مناطق غربي ايران، خاصه لرستان اين دو صدا را بيشتر به كار مي‌برند. صداي هر براي فراخواندن گوسفندان است و صداي بر، براي دور گردن آنها. ناگفته نماند كه تلفظ اصوات «هر و بر» به همين سادگي‌ها كه نوشته مي‌شود نيست. در نتيجه چوپانان خبره مي‌توانند اين دو صدا را به درستي ادا كنند. در حقيقت (هر و بر) الفباي زبان و اصطلاحات چوپانان است. بدين ترتيب ندانستن فوت و فن زبان چوپاني و الفباي آن، يعني هر و بر به مثابه بي‌شعوري و بي‌استعدادي تلقي مي‌شود. اين اصوات در ادبيات ما نيز نشاني دارند:
خوشا آنان كه هر از بر ندانند

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

 رفت آنجا كه عرب ني‌ انداخت

اين مثل در مقام تهديد به كار مي‌رود، فلاني را فرستادند آنجا كه عرب ني‌انداخت و. . .

وجه تسمية اين مثل بر‌مي‏گردد به وضعيت جغرافيايي عربستان.

در سرزمين عربستان «‌ني‌انداز»‏اني بودند كه براي تشخيص زمان و «‌سمت‌الرأس» تير مي‌انداختند اگر نيزه، اصطلاحاً به نور آفتاب برخورد مي‌كرد آن ساعت را ساعتي از «روز» مي‌دانستند و درغير اين صورت آن را «شب» به حساب‌ مي‌آوردند.

مشكل تشخيص روز از شب كه بيشتر در غروب اتفاق مي‌افتاد از اهميت بسيار زيادي براي فرايض مذهبي و مناسك حج برخوردار بود.

چون تيرانداز آنچه در توان داشت در كمان مي‌كشيد و تير را تا آنجا كه ممكن بود به دورترين نقاط پرتاب مي‌كرد، از اين رو «آنجا كه عرب ني‌ انداخت» ظاهراًَ به معني مكاني بسيار دور و دراز و ناشناخته است؛ در امتداد بيابانهاي بي‌آب و علف و صحاري گرمِ كوير
__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

بادنجان دور قاب‏چين

شايد ريشه تاريخي اين مثل به دوران قاجار بازگردد. در ضيافتهاي شاهان، آشپزان بسياري شركت مي‌جستند و هر كس بر آن بود تا به نوعي هنرنمايي خود را به شاه بنمايند، اما در اين ميان جمعي نهايت دقت خود را در چيدن بادنجان به دور قابها و بشقابها مي‌كردند و اين كار را به ترتيبي انجام مي‌دادند كه چيدن بادنجانها به دور بشقاب مصادف شود با ورود شاه به آشپزخانه؛ تا خاطر شاه با ديدن بادنجانهاي تزيين شده منبسط شود و اشتهايش برانگيخته شود و در ضمن، بادنجان دور قاب‏چينها هم خودي نمايانده باشند. باشند. باشند.

يكي از بادنجان دور قاب‏چينهاي معروف و مهم، طبيب مخصوص ناصرالدين شاه ـــ دكتر فووريه ــ بود كه شرح شغل شريف بادنجان دور قاب‏چيني را از زبان وي پي‌ مي‌گيريم:

«اعليحضرت مرا هم دعوت كرد كه در اين آشپزان شركت كنم. من هم اطاعت كردم و در جلوي مقداري بادنجان نشستم و مشغول شدم كه اين شغل جديد خود را تا آنجا كه مي‌توانم به خوبي انجام دهم. در همين موقع مليجك به شاه گفت: بادنجانهايي كه به دست يك نفر فرنگي پوست كنده شود نجس است. شاه امر را به شوخي گذراند و محمدخان، پدر مليجك تمام بادنجانهايي را كه من پوست كنده بودم جمع كرده و عمدتاً آنها را با نوك كارد بر مي‌چيد تا دستش به بادنجانهايي كه دست من به آنها خورده بود نخورد. بعد بادنجانها و سيني كارد را با خود بيرون برد
__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

بر قوزك پايش لعنت

در افسانه‏ها و قصه‏هاي جهان چندين نفر رويين تن بوده‏اند و هيچ تيري بر آنها اثر نداشته است. يكي از آنها زيگفريد قهرمان افسانه‏اي آلمانيها بوده است. مي‏گويند زيگفريد در چشمه‏اي كه آدمي را رويين تن مي‏ساخت آب تني كرد و تمام اعضاي بدنش رويين شد ولي هنگامي كه برهنه شد تا داخل چشمه شود در همان موقع برگ درختي از شاخه افتاد و بر پشتش چسبيد. موقع آب تني آن برگ كه درست مقابل قلبش قرار داشت رويين نشد. بعدها دشمن، اين نقطه ضعف را كشف كرد و بر پشتش تير انداخت و او را از پاي درآورد.

در افسانه‏هاي ما اسفنديار رويين تن بود. به هر جايش تير مي‏انداختند اثر نداشت. روزي پرندة افسانه‏اي ايرانيان، سيمرغ به رستم دستان خبر داد كه اسفنديار هنگامي كه در چشمة معروف آب تني كرد تا رويين شود موقع فرو رفتن در آب چشمه، ديدگانش را بر هم نهاد و به همين جهت چشمانش رويين نشده است. رستم از نقطه ضعف استفاده كرده تير بر چشم اسفنديار زد و با همان يك تير كارش را ساخت.

سومين قهرمان رويين تن آشيل، قهرمان افسانه‏اي كشور يونان است. هنگامي كه آشيل متولد شد مادرش با دو انگشت خود قوزك پايش را گرفت و وارونه در چشمه‏اي فرو برد و بيرون كشيد. بدين ترتيب تمام اعضاي بدن آشيل بجز قوزك پايش كه در دست مادر بود رويين گرديد. در يكي از جنگها يكي از تيراندازان كه ضعف آشيل را مي‏دانست تير زهرآلودي درست بر قوزك پاي آشيل زد و كارش را ساخت. امروز اگر به شوخي بخواهند كسي را نفرين كنند مي‏گويند بر قوزك پايش لعنت

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

آب زير کاه

آب زير کاه به کساني اطلاق مي شود که زندگي و حشر و نشر اجتماعي خود را بر پايه مکر و عذر و حيله بنا نهند و با صورت حق به جانب ولي سيرتي نامحمود در مقام انجام مقاصد شوم خود برآيند. اين گونه افراد را مکار و دغلباز نيز مي گويند و ضرر خطر آنها از دشمن بيشتر است. زيرا دشمن با چهره و حربه دشمني به ميدان مي آيد، در حالي که اين طبقه در لباس دوستي و خيرخواهي خيانت مي کنند.

اکنون بايد ديد در اين عبارت مثلي، آبي که در زير کاه باشد چگونه ممکن است منشأ زيان و ضرر شود
__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

شاخ و شانه کشیدن

شاخ و شانه کشیدن کنایه از تهدید و ارعاب است که کسی به منظور انتقام یا ترساندن طرف مقابل تهدید بر آید و از هر اقدامی برای تامین مقصود خویش خود داری نکند . این عبارت در اصل شاخ و شانه بوده است ولی در اصطلاح عامه حرف« و» را غالبا تلفظ نمی کنند و شاخ شانه گویند.

سابقا راه و رسم گدایی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که فی المثل باند و جمعیت و حزب و تشکیلات داشته باشند . فقط چند چشمه بلد بودند و به آن وسایل سد جوع و تحصیل درهم و دینار می کردند. یکی از آن چشمه ها که گدایان ایران در قدیم الایام بازی می کردند شاخ و شانه کشیدن بوده است.

شاخ و شانه عبارت بودند از شاخ نوک تیز و شانه استخوان گوسفند که گدایان شاخ را در دست راست وشانه را در دست چپ می گرفتند و بر در خانه و جلوی دکان می رفتند و مطالبه وجه می کردند چنانچه صاحب خانه و دکاندار در پرداخت وجه استنکاف و امتناع می کرد گدای سمج آن شاخ را به نوعی روی شانه یعنی شاخه استخوان گوسفند می کشید که صدای چندش آوری از آن بر می خاست و شنونده را به ستوه آورده مجبور می کرد چیزی به گدا بدهد و او را از سر خود باز کند
__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
regular - founder
73 posts

سلام دوست عزیز مطالب جالبی نوشته اید ممنون

 

منتظر پستهای بعدی شما هستم  

 

 

regular - founder
73 posts

 

هرگز نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آنچنان مهر تو در دل وجان جای گرفت

که اگر جان برود از دل و از جان نرود

 

regular - founder
73 posts

 

 

شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر

دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر

من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذيتني بالهجر و الحجر

بر آي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك مي بينم شب هجر

دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه ازين زجر

وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فان الربح و الخسران في التجر

 

 

novice - member
40 posts

- شانس خرکی
اصطلاح بالا مترادف نقش آوردن و کنایه از بخت و اقبال غیر متقربه است که بر حسب تصادف و بدون انتظار قبلی روی کند. و محرومیتها و ناکامیهای گذشته را جبران نماید با این تفاوت که اصطلاح شانس آوردن به صورت جدی ولی عبارت مثلی نقش خرکی در لباس شوخی و یا به منظور اهانت و تحقیر گفته می شود.
اگر هر سه قاپ به شکل خر یعنی سه خر بنشینید این هم بزرگترین نقش است که کمتر اتفاق می افتد و قاپ باز مانند سه اسب سه برابر مبلغ شرط بندی را که اصطلاحا بر دکلان هم می گویند از حریفانش خواهد برد.
اصطلاح نقش خرکی از بازی سه قاپ و نقش خر در بازی ریشه گرفته و به همین صورت در میان عوام الناس ضرب المثل شده بود ولی در عصر حاضر که بازار زبان و ادب پارسی عرصه تاخت و تاز لغات خارجی قرار گرفته واژه لاتینی شانس جای واژه فارسی و معرب نقش را گرفته بالنتیجه اصطلاح نقش خرکی تغییر شکل داده صورت ضربالمثل یافته است و در موارد مشابه مورد استناد و تمثیل عوام الناس قرار می گیرد

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

شال و کلاه کردن
هر گاه کسی مهیای رفتن باشد و یا بخواهد لباس رسمی به تن کند تا در یکی از مجالس یا تشریفات رسمی شرکت نماید یا به عبارت بالا ارسال مثل کنند.
به علاوه از باب شوخی و مزاح هم در موارد افرادی که قصد عزیمت به کار یا جایی دارند اصطلاحا گفته می شود: فلانی شال و کلاه کرده یعنی مهیای رفتن و آماده عزیمت است.
در عبارت بالا غرض از شال پار چه ای از پشم یا پنبه یا ابریشم است که سابقا روی الخالق( از خالق) به کمر می بستند و روی آن سرداری می پوشیدند.
شال به کمر بستن تا پنجاه سال قبل در ایران رایج بود و جزء آداب و سنن لباس پوشی محسوب می شد ولی دولت پهلوی آن را ممنوع کرد و دستور داد به راه و رسم اروپایی لباس بپوشد و کلاه بر سر نهند.
عبارت شال و کلاه به گفته علامه دهخدا ترکیب عطفی است و اصطلاحا به لباس وزرا و مستوفیان اطلاق می شد که عبارت بود از لباس زربفت و ملیله دوزی با حمایل و نشانه ها و شال ابریشمین و نفیس که به کمر می بستند و همچنین کلاهها ی بسیار بلند از پوستهای بخارا و سمر قندی که بر سر می نهادند و به عصر سلاطین قاجار با این شکل و هیئت در روزهای بار ئ سلام رسمی حاضر می شدند

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

- سه پلشت آمد
اصطلاح سه پلشت که اشتباها سه پلشک هم ضبط شده و تلفظ می شود هنگامی به کار می رود که گرفتاریها و دشواریها یکی پس از دیگری به سراغ آدمی بیاید و عرصه را تنگ کند در این صورت گفته می شود : سه پلشت آمد و یا به شکل دیگر :« سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد.»
در بازی سقاب آجر یا خشتی در میان مجلس می نهند و حریفان به طور چمباتمه بر روی زمین می نشینند . آن گاه به نوبت سه قاپ را در لای انگشتان دست راست خود قرار می دهند و یک جا بر زمین می اندازند . شگرد بازی سه قاب این است که قاپ باز در حال چمباتمه با ژست مخصوصی قاپها را بیندازند و کف دستش را محکم به پهلوی رانش بکوبد تا صدایی از آن بر خیزد. در بازی سه قاپ هر کسی می تواند به دلخواه خود مبلغی بخواند یعنی شرط بندی کند و آن گاه سه قاپ انداخته می شود . اگر دو اسب بیاید قاپ اندازد دو سر می برد . اگر دو خر بیاید دو سر می بازد. اگر هر سه قاپ به شکل اسب یا خر سر پا بنشیند آن را نقش می گویند و قاپ انداز سه برابرآنچه را که طرف مقابل خوانده است می برد.
موضوع مورد بحث ما این است که اگر قاپها دو اسب و یک خر و یا دو خر و یک اسب بنشیند آنکه قاپها را انداخته سه سر به حریفان می بازد که قسم اخیر در واقع منتهای بد شانسی قاپ انداز است و آن را در اصطلاح قاپ بازها سه پلشت می گویند که به علت اهمیت موضوع در تعریف بد شانسی و توصیف بد اقبال رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده و موارد مشابه مورد استفاده و استناد قرار گرفته است

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

- سوراخ دعا را گم کردی
گاهی اتفاق می افتد که شخص کم مایه ای به اتکای محفوظات و مسموعاتش در غیر موقع و مورد معین اظهار فضل می کند که کمترین ار تباطی با موضوع مورد بحث ندارد. پاسخ عقلا و ظرفای مجلس به این زمره از مردم این است که: دعا بلدی ولی ، سوراخ دعا را گم کردی ، یعنی چیزکی در چنته داری ولی نمی دانی کجا مصرف کنی.
عبارت مثلی بالا مربوط به حکایت شیرین و آموزنده ی است که مولانا مولوی بلخی در جلد چهارم کتاب مثنوی معنوی به نظم آورده و در این حکایات شخصی به وقت استنجا به جای آنکه دعای اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المطهیرین را بخواند اشتباها دعای الهم ارحنی رائحة الجنته را که مر بوط به سوراخ بینی است و در وقت استنشاق می خوانند بر زبان جاری کرد . عزیزی گفت:« ورد را خوب بلد هستی ولی سوراخ دعا را گم کرده ای

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

سنگی که به هوا می رود تا بر گردد هزار چرخ می خورد
در عبارت بالا گاهی جای سنگ عبارت سیب را هم به کار می برند ولی صحیح آن از نظر ریشه تاریخی همان کلمه سنگ است که گمان می رود سیب به علت مدور بودن بعدها جای سنگ را گرفته باشد.
مورد استفاده و اصطلاح ضرب المثل بالا هنگامی است که کسی در جریان زندگی دچار مشکلی شده باشد و هیچ گونه راه چاره و علاجی برای رفع مشکل و مانع موجوده منصور نگردد . در چنین موقعی به آن شخص مایوس و ناامید از راه دلجویی و تقویت حس اعتماد و اطمینان چنین می گویند:« هر گز نا امید مشو . از آینده کسی خبر ندارد که چه نقشی بازی می کند کسی چه می داند؟ شاید صلاح و مصلحت کار تو در وقوع این حادثه باشد زیرا از قدیم گفته اند : سنگی که به هوا می رود تا برگردد هزار چرخ می خورد»
متوکل عباسی از خلقای سفاک و خونخواری بود که مراتب عناد و دشمنی او نسبت به خاندان بنی هاشم و آل علی (ع) حد و میزانی نداشت و مخصوصا جریان به آب بستن سرزمین کربلا که به دستور متوکل انجام گرفت بر اهل اطلاع پوشیده نیست.
باری این مرد شقی افراد بی گناه را به عناوین مختلف و معاذیر غیر موجه به زندان می انداخت به قسمی که در زمان خلافت او تمام آزاد مردان در قید و زنجیر بودند و کلیه زندانها پر شده بود چون مدتی بدین منوال گذشت و خلیفه از نگهداری زندانیان بی گناه خسته شده بود به جای آنکه دستور دهد آن بیچارگان بی گناه را آزاد سازد به عادت خبث طینت فر مان داد همه را گردن بزنند.
عمله سیاست دست به کار شدند و آن بخت بر گشتگان را به کشتار گاه برده یکی پس از دیگری از دم تیغ می گذراندند. در میان زندانیان جوان خوش سیمایی وجود داشت که صباحت و جوانیش دل فرمانده کشتار را به رقت آورده بود.
از آن جوان پرسید« کجایی هستی؟» جواب داد « اهل همدانم» سوال کرد« گناهت چه بود؟» پاسخ داد: « نمی دانم» فر مانده کشتار گفت « چون قدرت و جرئت تخلف از اجرای فرمان خلیفه را ندارم و از کشتن تو نمی توانم سر پیچی کنم لذا اگر چیز دیگری که انجام و اجابتش برای مقدور و میسر باشد از من بخواهی با کمال میل اطاعت می کنم و مشعوف می شوم. » جوان همدانی گفت:« مدتی است چیزی نخوردم . لقمه نانی به من برسان تا صد جوع کنم.»
به دستور فر مانده کشتار غذای ماکولی آوردند و جوان با نهایت خونسردی و بدون اعتنا به صحنه کشتار شروع به خوردن غذا کرد. فر مانده کشتار را از حال جوان شگفتی و حیرت به دست داد و گفت:« ای جوان از حال و رفتار تو سر در نمی آورم. چنان به خوردن مشغول هستی انگار در سفره خانه نشسته ای و هیچ حادثه شومی در انتظار تو نیست در حالی که چون چند نفر دیگر کشته شوند نوبت به تو میرسد که در زیر تیغ جلاد دست و پا بزنی.»
جوان همدانی که دست راستش در قدح غذا بود با دست چپ سنگی از زمین برداشت و گفت:« نگاه کن، تا این سنگ به هوابرود و بر گردد هزار چرخ می خورد. خدا داناست که در طول مدت این چرخش چه اتفاقی روی خواهد داد.» این بگفت و سنگ را به هوا افکند و لقمه غذا را در دهان گذاشت .
از عجایب روزگار آنکه هنوز سنگ به زمین فرود نیامده بود که از دور گرد خاکی بر خاست و سواری در رسیده فریاد بر آورد:« دست نگهدارید. دست نگهدارید. متوکل را کشتند.»
با این ترتیب جوان همدانی و بقیه بی گناهان از کشته شدن نجات یافتند و عبارت بالا ضرب المثل گردید

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

سگ نازی آباد
افرادی که ناسپاسی کنند و نسبت به کسانی که حق و دینی از آنها بر عهده داشته باشند . حق نمک و زحمت را به جای نیاورند سهل است بلکه در مقام ایذا و اضرار مخدمان و ذوی الحقوق بر آید چنین افرادی را به سگ نازی آباد تشبیه و تمثیل کرده می گویند:« فلانی سگ نازی آباد است . نه غریبه می شناسد نه آشنا.»
ضرب المثل سگ نازی آباد مربوط به چهل پنجاه سال پیش است که نازی آباد هنوز صورت شهری و آبادی به خود نگرفته سلاخ خانه یا به اصطلاح امروزی کشتارگاهش مورد تو جه و اعتنا بوده است که صد ها سگ در اطراف و جوانب سلاخ خانه با زوائد و پس مانده لاشه های گاو و گوسفند تغذیه می کردند بدون آنکه ساکنان محدوده کشتار گاه را از نزدیک ببینند و آشنا را از بیگانه و دوست را از دشمن تشخیص دهند. نه غریبه می شناختند و نه آشنا، به روی همه پارس می کردند و نیش دندان نشان می دادند تا به حدی که عمل غریزی آنها البته به غلط و اشتباه به حف ناشناسی و بیوفایی و ناسپاسی تلقی گردید و صورت ضرب المثل یافت

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

خرما از كرگي دم نداشت
مي‌گويند شهري بود كه به آن شهر بارون مي‌گفتند. در اين شهر هميشه جنجال و سر و صدا تمام نمي‌شد و كسي جرأت نمي‌كرد پا به آن شهر بگذارد. يك روز ملانصرالدين هواي شهر بارون كرد و گفت: مي‌خواهم به اين شهر بارون بروم تا ببينم چطور شهري است» رفت و وارد شهر شد. در بين راه كه مي‌رفت ديد يك نفر خرش با بار افتاده و به تنهايي نمي‌تواند آن را از زمين بلند كند. وقتي ملا را ديد از او كمك طلبيد و گفت: «خرم با بار افتاده و نمي‌توانم آن را بلند كنم» ملا جلو رفت و دم خر را گرفت تا به كمك صاحبش آن خر را بلند كند. از قضا دم خر داخل دست ملا كنده شد. صاحب خر با خشونت دم خر را گرفت و گذاشت دنبال ملا و همينطور كه ملا داشت مي‌دويد، اسب يك نفر از اهالي شهر بارون فرار كرده بود و صاحب آن دنبال اسبش مي‌دويد. وقتي كه ملا را ديد دوان‌دوان مي‌آيد فرياد زد تا اسب را از جلو بگيرد و نگذارد فرار كند. ملا از زمين سنگي برداشت و به طرف اسب پرت كرد تا مانع از فرار او بشود. از قضا سنگ به چشم اسب خورد و چشم اسب را كور كرد. دوباره صاحب اسب و مالك خر دوتايي گذاشتند دنبال ملا. ملا وقتي ديد خسته شده است به طرف خانه‌اي كه روبه‌رويش بود دويد و با ضربه محكم به در كوفت تا باز شود و خود را از شر آن دو نفر به داخل بيندازد.
از قضا، زني كه نه ماهه حامله بود و مي‌خواست وضع حمل كند پشت در ايستاده بود. وقتي ملا از پشت در محكم به در كوفت در به شكم زن حامله خورد و بچه‌اش را كشت. باز هم شوهر زن با صاحبان اسب و خر، ملا را دنبال كردند. ملا وقتي خود را در محاصره ديد به بالاي بام پريد ولي فايده‌اي نداشت. آنان دنبال او به پشت‌بام پريدند. ملا از بالاي بام نگاه مي‌كرد تا جاي همواري پيدا كند كه از بالاي بام بپرد پايين نگاه كرد لحافی را ديد زير بام افتاده بود بدون اينكه فكر كند كه داخل لحاف چه پيچيده‌اند به روي لحاف پريد و شخصي را كه مدتي بود مريض شده بود و او را داخل لحاف پيچيده بودند كشت. صاحبان شخص مريض از جلو و ديگر اشخاص از عقب ملا، ملا را دستگير كردند و او را پيش قاضي بردند.
ملا وقتي ديد وضع خيلي خراب است قاضي را به كناري كشيد و مبلغ هنگفتي پول به او داد و گفت: «مرا از شر اين مردم نجات بده» قاضي وقتي پول را از ملا گرفت، صاحبان دعوا را صدا كرد و گفت: «نفر اول بيايد» نفر صاحب مريض آمد. قاضي گفت: «چه مي‌گويي؟» صاحب مريض، قضيه پدرش را كه در زير بام خوابيده بود و ملا از بالا به روي او پريد و او را كشت براي قاضي شرح داد. قاضي گفت: «اينكه كاري ندارد تو ملا را مي‌بري همان جايي كه پدرت خوابيده بود او را مي‌خواباني و خودت مي‌روي از روي بام مي‌پري روي او» مرد صاحب مريض ديد اگر اين كار را بكند شايد روي ملا نيفتد و جاي ديگري بيفتد و عضوي از بدنش ناقص شود، راه خود را گرفت و رفت.
قاضي گفت: «نفر دومي را بياوريد». صاحب زن آمد و جريان زن خود را كه ملا با ضربه‌اي كه از پشت در به او زد و بچه‌اش از بين رفت براي قاضي تعريف كرد. قاضي در جواب گفت: «اين خيلي آسان است زنت را به ملا مي‌دهي و بعد از نه ماه كه حامله شد و وقت وضع حمل او رسيد زنت را تحويل مي‌گيري» صاحب زن فكر كرد كه به ضررش تمام مي‌شود هيچ نگفت و با ناراحتي از پيش قاضي خداحافظي كرد.
قاضي دستور داد نفر سوم بيايد. صاحب اسب جلو آمد و حكايت اسب خود را براي قاضي گفت و اظهار داشت كه ملا با سنگ چشم اسب او را كور كرده است. قاضي با ملايمت گفت: «تو اسب خودت را به دو شقه مساوي تقسيم مي‌كني يك شقه آن كه كور است به ملا مي‌دهي و نصف پول اسب خود را از ملا مي‌گيري» صاحب اسب خيال كرد اگر اسب را دو شقه بكند و پول شقه‌اي را كه كور است از ملا بگيرد آن وقت نصف ديگرش را چكار بكند. اين هم ناراضي از پيش قاضي خداحافظي كرد و رفت.
قاضي دستور داد نفر چهارم را بياوريد شخص صاحب خر وقتي ديد جريان از اين قرار است و دعواي رفقا با ملا چطوري تمام شد. دم خر خود را داخل جيبش گذاشت و گفت: «جناب قاضي، خر بنده از كرگي دم نداشت!»

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

خسن و خسين هر سه دختران مغاويه‌اند
هر وقت يك نفر مطلبي مي‌گويد كه هيچ جزء آن با هيچ جزئش نخواند اين مثل را به زبان آرند.
يكي گفت: خسن و خسين هر سه دختران مغاويه بودند كه در مدينه آنان را گرگ دريد. گفتند: خسن و خسين نبود، حسن و حسين بود. هر سه نبود، هر دو بود. دختر نبود، پسر بود. مغاويه نبود معاويه بود. معاويه هم نبود علي(ع) بود. در مدينه گرگ آنها را پاره نكرد بلكه امام حسن را زنش زهر داد، امام حسين را هم شمر ملعون تو صحراي كربلا شهيد كرد. آن كسي را هم كه گرگ خورد حضرت يوسف بود آن هم در مدينه نبود در راه كنعان به مصر بود آن هم نخورد بلكه برادرهاش گفتند خورد كه از اصل دروغ بود

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
novice - member
40 posts

آره آورده
شخصي براي مدتي به تهران رفت و در آنجا بيكار بود. پس از چندي به ده خودشان برگشت و مردم براي ديدنش به منزلش رفتند. هركس از او سؤالي مي‌كرد در جواب مي‌گفت: «آره». خلاصه از بسكه آره گفت اين گفته‌اش ورد زبان مردم شده بود. در كوچه ـ هركس كه به ديدن آن شخص نرفته بود و براي اينكه بفهمد او پس از اين مدت از تهران چه آورده ـ از ديگران مي‌پرسيد، در جواب مي‌گفتند:
«مدتي رفته تهران آره آورده».

__________________
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
Page 1 · 2
posts 1–20 of 22 newer >

This Topic Is Locked To Guest Posts

It's been a while since this topic was active, if you'd like to get it going again, please post as a registered member

join now